Wednesday, March 30, 2011

парадокс


نه اینکه بخواهم از چیزی بنالم، نه.
اما گاهی نوشتن کمک می کرد، می نواخت، آرام می کرد. فکر اینکه شاید کس دیگری هم باشد که نوشته های من واژه های ناگفته اش باشد، ساز من بی قرارکننده ی کرختی احساسش باشد، فانتزی و فریبنده گر چه بود، اما بود.زیبا و ...
چیست آنچه که باید درمان شود؟ سرگشتگی افکار این مردم پوچ یا تهی گونگی زندگی من؟
این حال هم حال دیگریست. از چیست که نمی توانم بنویسم؟ بی رنگی ناخن هایم است یا بی پردگی بی شرمی ام؟ نه. مثل اینکه هیچ سر آن ندارم کمی بنویسم.

Geburtstag



نگاهی شکسته به دور، نیم نگاهی به رد پای پشت سر.
خواب ظهر او، پاره شده.
دل من، معجونی از ته مانده ی قوطی های رنگ و رو رفته ی عطاری.
دو سایه روی آسفالت داغ به جلو لگد می شدند. به پاهای من یک قرن خستگی بسته و در چشمان او یک عمر بی اعتنایی پاشیده بودند. هر دو اما، انسان زده.
کلام او طوماری از تبصره و ماده وبند [ مجالی گر برای بیان می یافت] ، گم گشته در زمان.
زبان من، یک قرآن سنگینیِ کلامی سخت تر از وِرد و سجود.
یک حادثه، یک بی رحمی، یک سرگشتگی؛ هر چه که بود، چله ی سکوت را شکسته بود. خشکیدگی چند ساله از پی هجوم بی امان فرسودگی، از دلم بیرون می تراوید. کوهی کاغذ مچاله شده ی باران خورده، خندقی از چشم های از حدقه درآمده ی مچاله شده، سبدی از میوه ی ممنوعه : آفت زده و کرم خورده...
تونلی به درازای ابدیت دلم را به زبان پیوند می داد. حرف ها در سیاهی آن راه گم می کردند. کلمات، مُشت خورده و واپیچیده در اطراف می پاشید: به من نگاه نکن، حرفم را قطع نکن، دلم را بشکن.
گفته و ناگفته، سخن از زمین های متروکه و خانه های ممنوعه، چرت او را پاره می کرد، خواب خوشش را به هم می زد.
فکر او در آغوش اندیشه ی ساخت آشیانی دیگر؛ حرف من ؟...
حصاری آهنین، دیواری آتشین، شرمی بی دین و هزاران هفت خان دیگر، بی راهه ها می ساختند از زیر پوست من تا زیر پوسته ی او...
حرف های من، تراوشی از زخم های چرکین سربازی کهن سال و در خون، دشنامی از ترانه های رکیک تگرگ، صلواتی از دهان پیر گدای مچاله ی شده ی کنج خیابان، خطی نا نوشته از اندوه هزاران ستاره ی در سیاهچال گرفتار آمده، بخارِ اشکِ ماسیده بر عینکِ کودکِ دبستانی، روکش زمان بر درازای زبان من.
سکوت او پر از نعوذ بالله، استغفرالله، لا اله الا الله ...
نگاه من ، لحظه ای "چه می گویی به این احمق؟" .
ابری در پشت دور ترین تلماسه ی تر بر داشته ی دشت خزید.سایه ها کش آمدند و در هم تنیدند.
نیمکتِ چوبیِ یخ زده ی پشت دیوار دانشگاه ناله می کرد، نفرین می کرد، می شکست.
یک، دو، سه و سی هزار جزء و فراز دیگر از دعای فاکیو الله.
تهدید نبود حرف های من. خواهش هم نبود. مسخرگیِ هوس ِ یک فکرِ پوچِ در پایِ چوبه ی دار بود.
خرپشت و ستون های حوصله اش زیر سنگینیِ تنِ لشِ زمان و یاوه، خُرد می شد. چشمانش ولی گیجی داشت؛ به نیستاگموس افتاده بود.
حرف نمی خواست. من، گردابی از حرف های نگفته و نگفتنی بودم؛ کلماتی که چون زالو به گلویم چسبیده بودند، خفه ام می کردند.
خورشید هم کم کم به خمیازه می افتاد.
سکوت.
دست دراز کردم. کف دستم رو به آسمان شکسته ای بود که سنگینی هیچ ستاره ای دامانش را نَجِرانده بود.گیج تر شد : چه می خواهی؟
دستش، پوست ِ دستش. کبوتر سفیدی پر گشود و به پرواز در آمد؛ مقصد؟ آشیان کوچکی که از خمیدگی انگشتانم برایش ساختم. ناگه اما ایستاد؛ تأمل کرد، بازگشت... مشتی از سرِ افسوس به پای خود کوبید.
سکوت.
"پاهای من را به مرداب بردند". ناامید و فارغ. پشتِ سرم آمد چند قدمی.
دلم مرگ می خواست.جام زهر در دستانم بود. نشانش دادم. "نوش" گفتم و به هوایش بردم... " چه خیالی، چه خیالی، می دانم..."آرام و شتابزده می آمد؛ گاه نگاهی می کرد و می آمد، گاهی نامم را به زبان می آورد و می آمد. نامطمئن و ناراضی، گویی با نخی نامرئی می کشانیدمش به دنبالم.
ایستاد.
رفتم. دو انگشت را به لب بردم، بوسیدم و به شیشه ی پشتِ تاکسی چسباندم.
انتظارش را نداشتم... دست تکان داد. " دیدار به قیامت" بود شاید؛ "مرگت راحت باد" بود شاید؛
پاهای من راه به مرداب بردند.