Wednesday, March 28, 2012

Intoxicated Thoughts

و من فکر کردم: به صدای "آشیانه"؛ به بادی که فکر هایم را برد و غباری که بر تنم نشاند. به رگ به رگ لرزیدن دست و پایم و به آنچه مرا چون جنین در خود جمع کرد و بیشتر لرزاند ؛همچون نوزادی که تازگی هوای بیرون مادر ترسانده اش.
Nebelungبرای او که مهتاب برایش می خواند" و
به عزیزان نیمه از دست رفته ،  به خاطرات عریان و پوشیده ،به تنهایی. به واژن ، به ازدواج ، به مادر.
فکر کردم به پسرکی که نیمه عریان کنارم آرمیده و هوای فرداها را در سر دارد. می اندیشم به فردا که مسافرم و فرداها که پناهنده . پناهندگی به خاک. یک بعد از ظهر خاکستری و یک تابوت چوبی و عده ای ناشناس که اطراف آن ایستاده اندو من از آن بالا می نگرم : اینها چه میخواهند و چه میگویند و چه می اندیشند؟ .
رگ های دستانم برجسته شده اند و الکل می سوزاند انگار سلول به سلول آنها را.
صدای گیتار " اکتبر می آید" به خود می آوردم و می لولد در حوضچه ی حافظه ام . کدام حقیقت واضح تر از این صدا به یادم خواهد آمد ؟ ضربان قلبم را حس می کنم در لاله های گوشهایم که تشنه اند برای شنیدن بیشتر صدای موزون مانترا .
به پرتره ای از یک برده که به زمین زنجیر شده می نگرم.ناخن های سیاه شده، صورت پوست به استخوان چسبیده و حیرت دریافت آنکه کدام سرنوشت را با زنجیرهای سنگی که به پا دارد ، برای خود رقم بزند جز کندن زمین و خفتن در خاک .

Wednesday, March 30, 2011

парадокс


نه اینکه بخواهم از چیزی بنالم، نه.
اما گاهی نوشتن کمک می کرد، می نواخت، آرام می کرد. فکر اینکه شاید کس دیگری هم باشد که نوشته های من واژه های ناگفته اش باشد، ساز من بی قرارکننده ی کرختی احساسش باشد، فانتزی و فریبنده گر چه بود، اما بود.زیبا و ...
چیست آنچه که باید درمان شود؟ سرگشتگی افکار این مردم پوچ یا تهی گونگی زندگی من؟
این حال هم حال دیگریست. از چیست که نمی توانم بنویسم؟ بی رنگی ناخن هایم است یا بی پردگی بی شرمی ام؟ نه. مثل اینکه هیچ سر آن ندارم کمی بنویسم.

Geburtstag



نگاهی شکسته به دور، نیم نگاهی به رد پای پشت سر.
خواب ظهر او، پاره شده.
دل من، معجونی از ته مانده ی قوطی های رنگ و رو رفته ی عطاری.
دو سایه روی آسفالت داغ به جلو لگد می شدند. به پاهای من یک قرن خستگی بسته و در چشمان او یک عمر بی اعتنایی پاشیده بودند. هر دو اما، انسان زده.
کلام او طوماری از تبصره و ماده وبند [ مجالی گر برای بیان می یافت] ، گم گشته در زمان.
زبان من، یک قرآن سنگینیِ کلامی سخت تر از وِرد و سجود.
یک حادثه، یک بی رحمی، یک سرگشتگی؛ هر چه که بود، چله ی سکوت را شکسته بود. خشکیدگی چند ساله از پی هجوم بی امان فرسودگی، از دلم بیرون می تراوید. کوهی کاغذ مچاله شده ی باران خورده، خندقی از چشم های از حدقه درآمده ی مچاله شده، سبدی از میوه ی ممنوعه : آفت زده و کرم خورده...
تونلی به درازای ابدیت دلم را به زبان پیوند می داد. حرف ها در سیاهی آن راه گم می کردند. کلمات، مُشت خورده و واپیچیده در اطراف می پاشید: به من نگاه نکن، حرفم را قطع نکن، دلم را بشکن.
گفته و ناگفته، سخن از زمین های متروکه و خانه های ممنوعه، چرت او را پاره می کرد، خواب خوشش را به هم می زد.
فکر او در آغوش اندیشه ی ساخت آشیانی دیگر؛ حرف من ؟...
حصاری آهنین، دیواری آتشین، شرمی بی دین و هزاران هفت خان دیگر، بی راهه ها می ساختند از زیر پوست من تا زیر پوسته ی او...
حرف های من، تراوشی از زخم های چرکین سربازی کهن سال و در خون، دشنامی از ترانه های رکیک تگرگ، صلواتی از دهان پیر گدای مچاله ی شده ی کنج خیابان، خطی نا نوشته از اندوه هزاران ستاره ی در سیاهچال گرفتار آمده، بخارِ اشکِ ماسیده بر عینکِ کودکِ دبستانی، روکش زمان بر درازای زبان من.
سکوت او پر از نعوذ بالله، استغفرالله، لا اله الا الله ...
نگاه من ، لحظه ای "چه می گویی به این احمق؟" .
ابری در پشت دور ترین تلماسه ی تر بر داشته ی دشت خزید.سایه ها کش آمدند و در هم تنیدند.
نیمکتِ چوبیِ یخ زده ی پشت دیوار دانشگاه ناله می کرد، نفرین می کرد، می شکست.
یک، دو، سه و سی هزار جزء و فراز دیگر از دعای فاکیو الله.
تهدید نبود حرف های من. خواهش هم نبود. مسخرگیِ هوس ِ یک فکرِ پوچِ در پایِ چوبه ی دار بود.
خرپشت و ستون های حوصله اش زیر سنگینیِ تنِ لشِ زمان و یاوه، خُرد می شد. چشمانش ولی گیجی داشت؛ به نیستاگموس افتاده بود.
حرف نمی خواست. من، گردابی از حرف های نگفته و نگفتنی بودم؛ کلماتی که چون زالو به گلویم چسبیده بودند، خفه ام می کردند.
خورشید هم کم کم به خمیازه می افتاد.
سکوت.
دست دراز کردم. کف دستم رو به آسمان شکسته ای بود که سنگینی هیچ ستاره ای دامانش را نَجِرانده بود.گیج تر شد : چه می خواهی؟
دستش، پوست ِ دستش. کبوتر سفیدی پر گشود و به پرواز در آمد؛ مقصد؟ آشیان کوچکی که از خمیدگی انگشتانم برایش ساختم. ناگه اما ایستاد؛ تأمل کرد، بازگشت... مشتی از سرِ افسوس به پای خود کوبید.
سکوت.
"پاهای من را به مرداب بردند". ناامید و فارغ. پشتِ سرم آمد چند قدمی.
دلم مرگ می خواست.جام زهر در دستانم بود. نشانش دادم. "نوش" گفتم و به هوایش بردم... " چه خیالی، چه خیالی، می دانم..."آرام و شتابزده می آمد؛ گاه نگاهی می کرد و می آمد، گاهی نامم را به زبان می آورد و می آمد. نامطمئن و ناراضی، گویی با نخی نامرئی می کشانیدمش به دنبالم.
ایستاد.
رفتم. دو انگشت را به لب بردم، بوسیدم و به شیشه ی پشتِ تاکسی چسباندم.
انتظارش را نداشتم... دست تکان داد. " دیدار به قیامت" بود شاید؛ "مرگت راحت باد" بود شاید؛
پاهای من راه به مرداب بردند.

Saturday, January 22, 2011

DOA


شهر مثلا بیدار است. بیدار که نه؛ به تهدید زمین لرزه نیم هشیار، شاید توصیف بهتری از چشم های وحشت زده ی مردمانش باشد.
برگی در هوا چرخید ، بادی در خلا پیچید، گلی شاید عریان شد از خار یا غوکی از شکار مگسی انصراف داد. "صدای گریه ی زنی از دور دست ها می آید."
بی هیچ لغزشی در سنگ های بی وزن دامنه ی کوه یئس، صدایم شکست. در پشت خورشید خزیدم.منگ و خاموش، مثل مگسی که روی گوشت متعفنی به آسودگی لمیده؛
یک دنیا حرف بودم، یک کهکشان شوق، یک بغل نور.همه را در چادر رنگی کهنه ی مادربزرگ پیچیدم؛ بقچه کردم و زیر سر گذاشتم.گفتم : "بخواب .دیگر هیچ مگو.خسته ای. " و کودک ِپر از شوقِ درونم با نگاهی که از بال پروانه ها رنگین تر بود و از برق شمشیر با شکوه تر، دستانش را در هم قفل کرد و معصومانه، به تایید سر تکان داد.او هم خواست بخوابد.خواست کمی کش و قوس به فکرش بدهد؛ تا تحلیل کند حرف های گنجشک ها را،پچ پچ ِ پروانه ها را، زردی ِ خشکیده برگِ سپیدار را. او فقط خواست بخوابد.
کودک خوابید اما هنوز کسی نمی داند کی موسم بیداری اش می رسد ؛ تا کی پروانه ها در سرش می رقصند .
پروانه ها مرده اند شاید؛ کودک به دنبال آن ها در تاریکی زمان رفته ؟ شاید.

. Fairy’s Dead روی سنگ قبرم بنویسید


صورتی و سبز و سیاه در هم آمیخته .چشمانِ بازِ بازِ من، جرعه جرعه درخششِ هوس آلودِ کُلتِ سیاه را می بلعد. هوای اتاق ابر و باران است و تپشِ قلبِ من ، منطق را دریده. پژواکِ خاکستریِ مرگ ، پرده ی اتاق را می رقصاند.
" به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر ... " را دوباره نوشتند :  "مبسوط" نیست این نسخه ؛ کوتاه و نفس گیر : اعدام خواهید شد.
چند روز سکوت...
 آشوب و بی قراری ؛ پاره ای از دامانِ شب را اندوهِ دلِ من بافت. توحش بی رنگ هوای راکد و چشمان از حدقه درآمده ی من. کودکانه. نشستن و در خود پیچیدن...
- پرخاش؟
- نه حتی فکرش .
خاموش و سرد و ترد  ، موسیقیِ نیم جانِ گرامافونِ قدیمی ...
پرده ی اول : نیم شب های سنگین، رختخواب خیس ازعرق ، نفس های به شماره افتاده .
پرده ی دوم : با من حرف نزن .
پرده ی سوم : چند صورتک از زندان گریخته، پرسه زنان شهر سیه چرده .
پرده ی چهارم : فوبیا های عجیب و غریب ... .
پرده ی پنجم : مانیتور 19 اینچ .
نِی . نمی توان . نباید ... دهانِ یک سره باز به گلایه .
- پرخاش؟
-  شاید.
کومه های کاغذی ،پرسه گاه این روزها. رقص جوهر در دامن لوح سفید : باز هم بخوان.
[ پاییز بود و برگ ریزان .چشمان چوبین نهال خشک ، یگانه پروانه ی باغ سوخته . من؟ پاهای من راه به مرداب بردند .]
چند کلاویه خوشبختی . ..  ... ....     .   .    . اعدام خواهید شد.
به سبزی برگ اعتنا ندارم و از اینکه سرنوشتم مثل آسمان های نیویورک باشد، سرد می شوم. از من و یک فضای خالی می ترسم.
کودک بودن و مثل یک بادبادک در مسیر باد رفتن،بی دغدغه ی سردی و بلندی آسمان های بارانی پاریس : همه ی آواز یک تیر .
آخرین مهر شناسنامه ام : Fairy’s Dead .

Wednesday, January 12, 2011

Midnight-Poisoned Memories


منو ببخش. به خاطر همه ی لحظه هایی که از دور نگاهت کردم.
به خاطر همه ی اون عطری که از پیرهنت برای حیات یاخته یاخته ی وجودم دزدیدم.
به خاطر لمس گناه آلود پوست دستت.
منو ببخش که توی خیالم مامانمو به خواستگاریت فرستادم ؛
که واسه ماه عسل بردمت اروپا .
می بخشی هزاران باری که تصمیم گرفتم عشقمو ابراز کنم و نکردم؟
ببخش منو به خاطر ساعت ها نقشه ای که واسه بوسیدنت کشیدم و همه رو نقش بر آب کردم ؛ به خاطر هدیه ی ولنتاینی که گوشه ی اتاقمه و بهت ندادم.
منو ببخش که شیرینی عروسیتو تف کردم.
منو ببخش که هنوز به از دست دادنت فکر می کنم. حتما یادته اون باری که وحشتزده از خواب پریدم و بهت زنگ زدم.که گفتم همه چیز با هم تو رو از من گرفت ولی تو راضی بودی. که تو مُردی و من زار زدم؟ دیدی گفتم واقعیه؟ دیدی واقعی شد؟
منو ببخش که فکرم مداد شد و کت و شلوارتو رنگ کرد ؛آخه نمیشه "ناز نکن" ِ کورس از ماشین یه دله دهاتی به گوشم بخوره و یاد اون دهاتی که عاشقش شدم نیفتم ؛ ناز چشم های پر از شرم و لبخند پر از حرمتت توی کت و شلوار ... تو با من می رقصی .
انگار از روز اول "همسر من" به دنیا اومدی. نتونستم هیچ کسی رو جات بنشونم.
"نخواستن" رو در من جاودانه کردی.

Saturday, January 1, 2011

Gamma Amino Butyric Acid


امشب کسی می خواند.پرنده ای، غوکی، لولای زنگ زده ی کهنه دری .زمزمه های یک جغد پیر شاید.حواس ِ بی خیال من بی اعتنا تر از آن است که نوازنده را بیابد.
هوای کپک زده ی زیرزمین ذهن مغ در حال مرگ. بدن لغزان و پرپیچ و خم خزه ای که سنگ قبر یک فاحشه را در آغوش گرفته. یک کندی اسرارآمیز: به یادآوردن خرید اولین " تخته رنگ " .پالت کوچک سفید پلاستیکی ؛ نخستین رنگ : سیاه .
گااااااااااباااااااااا .
زنی می گفت : اینجا یک فضای خالی است. و سرگشته می چرخید و می گفت.
انعکاس نور از پولک های "توتو" ی کوچک من.
سلول های یک مغز کم تحرک : جالب بود.
فریاد در حجم خالی جمجمه ی من : گاااااااااااااااااااباااااااااااااااااااااااا
نرمی لاشه ی یک گربه ی مرده .
هوس دیدن یک دریا خون.
رکود عجیبی که در نورون های انگیزشی گره های عصبی یک زنبور خردسال می پیچد.
داغی جونده ای که ازتصور جویدن سبیل های آن مرد میانسال در شکم وول می خورد.
امشب هیچ اتفاقی نمی افتد. میل ها ی بافتنی هیچ مادربزرگی در هوا پیچ و تاب نمی خورد. LD90 ِ زاناکس در هیچ فارماکوپه ای دیده نمی شود.
ابر و باد رنگ های مانیکور ناخن یک من. این همه سکوت تنها می تواند یک معجزه باشد.
کاش و کاش و کاش.
باز و بی حرکت ومترشح و متعفن : هوس انگیز در چشمان یک مَرد .
گابا
فعلا کسی به رموز واژگان نقطه ای تو توجه نمی کند.