Saturday, January 22, 2011

DOA


شهر مثلا بیدار است. بیدار که نه؛ به تهدید زمین لرزه نیم هشیار، شاید توصیف بهتری از چشم های وحشت زده ی مردمانش باشد.
برگی در هوا چرخید ، بادی در خلا پیچید، گلی شاید عریان شد از خار یا غوکی از شکار مگسی انصراف داد. "صدای گریه ی زنی از دور دست ها می آید."
بی هیچ لغزشی در سنگ های بی وزن دامنه ی کوه یئس، صدایم شکست. در پشت خورشید خزیدم.منگ و خاموش، مثل مگسی که روی گوشت متعفنی به آسودگی لمیده؛
یک دنیا حرف بودم، یک کهکشان شوق، یک بغل نور.همه را در چادر رنگی کهنه ی مادربزرگ پیچیدم؛ بقچه کردم و زیر سر گذاشتم.گفتم : "بخواب .دیگر هیچ مگو.خسته ای. " و کودک ِپر از شوقِ درونم با نگاهی که از بال پروانه ها رنگین تر بود و از برق شمشیر با شکوه تر، دستانش را در هم قفل کرد و معصومانه، به تایید سر تکان داد.او هم خواست بخوابد.خواست کمی کش و قوس به فکرش بدهد؛ تا تحلیل کند حرف های گنجشک ها را،پچ پچ ِ پروانه ها را، زردی ِ خشکیده برگِ سپیدار را. او فقط خواست بخوابد.
کودک خوابید اما هنوز کسی نمی داند کی موسم بیداری اش می رسد ؛ تا کی پروانه ها در سرش می رقصند .
پروانه ها مرده اند شاید؛ کودک به دنبال آن ها در تاریکی زمان رفته ؟ شاید.

. Fairy’s Dead روی سنگ قبرم بنویسید


صورتی و سبز و سیاه در هم آمیخته .چشمانِ بازِ بازِ من، جرعه جرعه درخششِ هوس آلودِ کُلتِ سیاه را می بلعد. هوای اتاق ابر و باران است و تپشِ قلبِ من ، منطق را دریده. پژواکِ خاکستریِ مرگ ، پرده ی اتاق را می رقصاند.
" به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر ... " را دوباره نوشتند :  "مبسوط" نیست این نسخه ؛ کوتاه و نفس گیر : اعدام خواهید شد.
چند روز سکوت...
 آشوب و بی قراری ؛ پاره ای از دامانِ شب را اندوهِ دلِ من بافت. توحش بی رنگ هوای راکد و چشمان از حدقه درآمده ی من. کودکانه. نشستن و در خود پیچیدن...
- پرخاش؟
- نه حتی فکرش .
خاموش و سرد و ترد  ، موسیقیِ نیم جانِ گرامافونِ قدیمی ...
پرده ی اول : نیم شب های سنگین، رختخواب خیس ازعرق ، نفس های به شماره افتاده .
پرده ی دوم : با من حرف نزن .
پرده ی سوم : چند صورتک از زندان گریخته، پرسه زنان شهر سیه چرده .
پرده ی چهارم : فوبیا های عجیب و غریب ... .
پرده ی پنجم : مانیتور 19 اینچ .
نِی . نمی توان . نباید ... دهانِ یک سره باز به گلایه .
- پرخاش؟
-  شاید.
کومه های کاغذی ،پرسه گاه این روزها. رقص جوهر در دامن لوح سفید : باز هم بخوان.
[ پاییز بود و برگ ریزان .چشمان چوبین نهال خشک ، یگانه پروانه ی باغ سوخته . من؟ پاهای من راه به مرداب بردند .]
چند کلاویه خوشبختی . ..  ... ....     .   .    . اعدام خواهید شد.
به سبزی برگ اعتنا ندارم و از اینکه سرنوشتم مثل آسمان های نیویورک باشد، سرد می شوم. از من و یک فضای خالی می ترسم.
کودک بودن و مثل یک بادبادک در مسیر باد رفتن،بی دغدغه ی سردی و بلندی آسمان های بارانی پاریس : همه ی آواز یک تیر .
آخرین مهر شناسنامه ام : Fairy’s Dead .

Wednesday, January 12, 2011

Midnight-Poisoned Memories


منو ببخش. به خاطر همه ی لحظه هایی که از دور نگاهت کردم.
به خاطر همه ی اون عطری که از پیرهنت برای حیات یاخته یاخته ی وجودم دزدیدم.
به خاطر لمس گناه آلود پوست دستت.
منو ببخش که توی خیالم مامانمو به خواستگاریت فرستادم ؛
که واسه ماه عسل بردمت اروپا .
می بخشی هزاران باری که تصمیم گرفتم عشقمو ابراز کنم و نکردم؟
ببخش منو به خاطر ساعت ها نقشه ای که واسه بوسیدنت کشیدم و همه رو نقش بر آب کردم ؛ به خاطر هدیه ی ولنتاینی که گوشه ی اتاقمه و بهت ندادم.
منو ببخش که شیرینی عروسیتو تف کردم.
منو ببخش که هنوز به از دست دادنت فکر می کنم. حتما یادته اون باری که وحشتزده از خواب پریدم و بهت زنگ زدم.که گفتم همه چیز با هم تو رو از من گرفت ولی تو راضی بودی. که تو مُردی و من زار زدم؟ دیدی گفتم واقعیه؟ دیدی واقعی شد؟
منو ببخش که فکرم مداد شد و کت و شلوارتو رنگ کرد ؛آخه نمیشه "ناز نکن" ِ کورس از ماشین یه دله دهاتی به گوشم بخوره و یاد اون دهاتی که عاشقش شدم نیفتم ؛ ناز چشم های پر از شرم و لبخند پر از حرمتت توی کت و شلوار ... تو با من می رقصی .
انگار از روز اول "همسر من" به دنیا اومدی. نتونستم هیچ کسی رو جات بنشونم.
"نخواستن" رو در من جاودانه کردی.

Saturday, January 1, 2011

Gamma Amino Butyric Acid


امشب کسی می خواند.پرنده ای، غوکی، لولای زنگ زده ی کهنه دری .زمزمه های یک جغد پیر شاید.حواس ِ بی خیال من بی اعتنا تر از آن است که نوازنده را بیابد.
هوای کپک زده ی زیرزمین ذهن مغ در حال مرگ. بدن لغزان و پرپیچ و خم خزه ای که سنگ قبر یک فاحشه را در آغوش گرفته. یک کندی اسرارآمیز: به یادآوردن خرید اولین " تخته رنگ " .پالت کوچک سفید پلاستیکی ؛ نخستین رنگ : سیاه .
گااااااااااباااااااااا .
زنی می گفت : اینجا یک فضای خالی است. و سرگشته می چرخید و می گفت.
انعکاس نور از پولک های "توتو" ی کوچک من.
سلول های یک مغز کم تحرک : جالب بود.
فریاد در حجم خالی جمجمه ی من : گاااااااااااااااااااباااااااااااااااااااااااا
نرمی لاشه ی یک گربه ی مرده .
هوس دیدن یک دریا خون.
رکود عجیبی که در نورون های انگیزشی گره های عصبی یک زنبور خردسال می پیچد.
داغی جونده ای که ازتصور جویدن سبیل های آن مرد میانسال در شکم وول می خورد.
امشب هیچ اتفاقی نمی افتد. میل ها ی بافتنی هیچ مادربزرگی در هوا پیچ و تاب نمی خورد. LD90 ِ زاناکس در هیچ فارماکوپه ای دیده نمی شود.
ابر و باد رنگ های مانیکور ناخن یک من. این همه سکوت تنها می تواند یک معجزه باشد.
کاش و کاش و کاش.
باز و بی حرکت ومترشح و متعفن : هوس انگیز در چشمان یک مَرد .
گابا
فعلا کسی به رموز واژگان نقطه ای تو توجه نمی کند.