شهر مثلا بیدار است. بیدار که نه؛ به تهدید زمین لرزه نیم هشیار، شاید توصیف بهتری از چشم های وحشت زده ی مردمانش باشد.
برگی در هوا چرخید ، بادی در خلا پیچید، گلی شاید عریان شد از خار یا غوکی از شکار مگسی انصراف داد. "صدای گریه ی زنی از دور دست ها می آید."
بی هیچ لغزشی در سنگ های بی وزن دامنه ی کوه یئس، صدایم شکست. در پشت خورشید خزیدم.منگ و خاموش، مثل مگسی که روی گوشت متعفنی به آسودگی لمیده؛
یک دنیا حرف بودم، یک کهکشان شوق، یک بغل نور.همه را در چادر رنگی کهنه ی مادربزرگ پیچیدم؛ بقچه کردم و زیر سر گذاشتم.گفتم : "بخواب .دیگر هیچ مگو.خسته ای. " و کودک ِپر از شوقِ درونم با نگاهی که از بال پروانه ها رنگین تر بود و از برق شمشیر با شکوه تر، دستانش را در هم قفل کرد و معصومانه، به تایید سر تکان داد.او هم خواست بخوابد.خواست کمی کش و قوس به فکرش بدهد؛ تا تحلیل کند حرف های گنجشک ها را،پچ پچ ِ پروانه ها را، زردی ِ خشکیده برگِ سپیدار را. او فقط خواست بخوابد.
کودک خوابید اما هنوز کسی نمی داند کی موسم بیداری اش می رسد ؛ تا کی پروانه ها در سرش می رقصند .
پروانه ها مرده اند شاید؛ کودک به دنبال آن ها در تاریکی زمان رفته ؟ شاید.
No comments:
Post a Comment