Sunday, December 19, 2010

غزلی طوفانی


کمی سر به فلک کشیده تر از سرو های چمان تو ، دین من است.
پر هیاهوتر و غیغ کشان تر از تسبیح و ذکر تو، چشم اشک آلود من است.
بی هراس تر از اسطوره های تو، کلمات من است.
وان چه تو را می ترساند، حقیقت من است.
دلاورانه است پاره کردن پوست یک انسان، دلاورانه تر از آن پاره کردن پوست من است.
شگفتی بلاهت باری است حقیقت انگاشتن همه ی دروغ های تو وزان شگفت تر ابله انگاشتن من اشت.
سراغ تو را از سجاده و مهر گرفتن انتظار توست. ( نابینا پنداشتن من حقیقت دین توست.)
مرا از عدم و نیستی ترساندن راه تونیست، ترس از رنگین دامن شدن ناخالصی های اخلاصت کابوس شب های توست.
بیش از این می خواهی فریاد بزنی : این راه راه تو نیست؟ چارپا پنداشتن جنس مخالفت همه ی استدلال توست.
مکعب و مخروط و استوانه هفت خان تو نیست . نقطه ها را دریاب.
بی پرده می نویسم مثلا و از تو می ترسم. تویی که تاب و تحمل یک بوسه را نداری. صدایم بیشتر از پیش خفه شد. کلماتم نه.
از تو و بی ریشگی ات گه گاه می شود نوشت. " چه حاجت ؟" انگاه که بی شرمی روزمرگی خاطرات توست.
از انسان و حیوان و ابر و باد و هرز واژه های دیگر نقاب نمی توانی بسازی که تمام فکر تو یک شکاف بی انتهاست.
دین و سنت ، عشق و عادت ، خشم و شهوت ... رو کن. تا کی می توانی بنویسی و تکرار کنی و منکر تلقی کنی. دین تو، پایه ی منکرات تو ست.
از سیاهی، از مشروب، از تازگی، از وحشیگری باز هم بترس. اینها " اساس" ِ همه ی "اعمال" توست.

Sunday, December 12, 2010

Graveyard


چیزی بیش از یک بغض قدیمی
خشم. ناباوری. دهشتزدگی. یک خیابان سکوت، یک خیابان اشک.چشمان پوشیده در شیشه ی مشکی،هر چند.
آفتاب رو به غروب به جمع سایر اجزای موزه می پیوندد. خیابان شلوغ، هیاهویی بی منظور. بغض من گونه ی شکننده ای که لگد مال می شود. یک ذهن خالی : اثر یک بسته زاناکس. پاهای بی جان و مقصد نامعلوم.گلایه ای هر چند نیست.جایی از این دیوانه خانه هنوز باقی مانده.اینجا دنیای زندگان،نسیم غم انگیز یک عصر پاییزی.تا پایان همراه ما باشید.
یک جای دیگر.یک محله ی شکسته، یک قوری بندزده. یک نفرین.نقش زخم رانده شدن از بارگاه قدس بر قلب شیطان رجیم.
ذهن من، طرحواره ای از یک طلسم. توهمی از یک توانایی : تف.پاهای هنوز در حرکت،چشم های دیوانه وار در نیستاگموس. آرومای هوای ... نه.حجم سنگین هوای مرده. ریه های من می توانند. می خواهم .می خواهم.
یک پارک بزرگ. یک جای خواب. دیوانگی ِ در جست و خیز ِ من. یافتن دو خانه ی کوچک در بِوِرلی هیلز .ردیف خانه های ابدی.
فلش بک : لرد ولدمورت و پیتر پتی گرو، قبرستان قدیمی .بازگشت لرد سیاه. ذهن بی کار من! قرار نیست ... .خانه های کوچک، قبر های بزرگ. انبوه سنگ های آرمیده در خاک. اینجا و آنجا " ما نازل کردیم ... " 
قطعات مختلف، نام های مختلف.قطعه ی پیرمندان خداترس.قطعه ی اعدامیان. قطعه ی شهدا. قطعه ی جنین های سقط شده پس کو؟ چه شاعر بی ذوقی.
حاج ... بزرگ خاندان ... بانو... پایین دست ها هم : فرزندم ... .
محله های پیر، محله های جوان. آن دو کجایند؟ "مرده اگه نخواد پیداش نمی کنی." لتس سی. می دانید برای به یادگار گرفتن استخوانتان نیامده ام. می خواهم نشانتان دهم جای یادگاری استخوان هایتان را بر قلبم. میدانید برای تف کردن آمده ام.
لفظ های یکی در میان در تضاد. غروب در سیه روی تر شدن. قبرستان خلوت در خمودگی. اوه بالاخره : زنی غرق در اشک و مادری غرق در گل...
مرده ای متحرک اینجاست، پسرک 9-10 ساله ی نحیف.سفیدپوست و از شدت کثافت زنگار گرفته. اینجا و آنجای استخوان با پوست روکش شده،زخم،چرک، دلمه ی خون. نمونه ی کاملی برای مطالعات جنبه های سوء تغذیه.چند متر این سو تر، بی شک پدر اوست که تا همین چند لحظه پیش "ارواح خاک "ش را گواه می گرفت.غرق در خاک هر چند بود، اما مرده نبود.کم از "عروس مردگان" هم نداشت.
من و وسواس و گریز از دست پرورده های فقر مطلق.
دسته ای سیاهپوش این سو تر.کسی که تا نیمه در زمین است. جای خواب برای یک ... مرده ی دیگر. اینجا بورلی هیلز، برد پیت در حال کندن گور!
اینجا باید باشد. در قطعه ی والدین.هوای سرمه ای.یکی عکس دارد، یکی کنده کاری و یکی حجمی از یک چادر سیاه بی صورت است.
یک صدای نامفهوم از پشت سر: "آب برای شستن ِ ... " .هر وقت یافتم می دانم با چه بایدش بشویم...
 پوزخند ؛
چه کسی فکر مرا شنید؟ ...
.
.
.
سری بر گرداندن و ... "آقا ... آقا ... بیا اینجا." آن حجم پیر چادری.اینجا بود.زیر این سنگ.صورت سفید او زیر این تل خاک بود.نه. حالا من زیر این سنگ بودم.بغض من بود که شکسته می شد.همه چیزش پیش رویم آمد. چادر نماز سفیدش، موهای حنا بسته اش، پاهای متورم از روماتیسمش. یادم رفته بود که او اصلا نمی توانست راه برود.تخت چوبی قدیمی.بوته ی یاس کنار دستش. حیاط تاریک خانه ی وحشتزده و گرمای بدن او بود.پیرمردی هم اطراف او در رفت و آمد.بوی عطرش ...
(و آن آقا : مادر او هم مرده بود و حالا قبر می شست برای 1000 تومان.)
من اینجا، پس از 7 سال ... .اشک اشک اشک .بغض ولی انگار نمی خواست بترکد. انگار آمده بودم تا گلایه ی همه ی دنیا را پیش او ببرم. بردم.دهان بسته و چشم در فریاد .
صدای اذان دیگر نمی آمد. مرد قبر شو دوباره آمد.یک انار برای دلداری؛ شاید هم به رسم سپاس.
زمان رفتن بود. بابابزرگ هم باید در همین نزدیکی ها باشد. بود.
هوای خنک و سنگین قبرستان. عجیب ولی. دنیای زندگان، چند متر آن سو تر و من ... قبرستان در شب : دلم نمی خواهد به دنیای زندگان بازگردم.

Friday, December 10, 2010

Over Yet?


شیرینی سدیم ساخارین مالیده شده برلب هایم؛ اثر جویدن یک دایمتیکون فعال شده : معده ای که آرام آرام ، آرام می شود.
هوا امشب کمی گرم است و ذهن من به یاد ویسکی که هیچ وقت نوشیده نشد، گرم می شود.نه! نمی شود.تنها توهمی از گرم شدن دارد.
هلپ ایز کامینگ؛ فور آس تو بی ریلیود!
تلخی هوس آلود طعم قهوه ی به جا مانده در گنجه ی 7000 ساله! مممممممم .حتی تصورش هم عضلاتم را به وجد می اورد.
امشب ، من کارگردانم. من می نویسم، تو اجرا می کنی. شروع می کنیم :
هیچ کس سر جای خود نایستد. دیالوگ ها را دور بیندازید.همه مرا نگاه کنید.من من من من من م________________ن.
قصه ی من، نوشته و نانوشته، از بر توست.می بینی؟ این بار، صحبت از زینب ستم کش و ضحاک ستمکار نیست... enough of this crap!. داستان، فرکانس جدید فارسی وان ، پروکسی های جدید، ایرانسل هایی که مدام خاموش و روشن می شوند... نه؛ داستان این بار این هم نیست.
من امشب کارگردانم.دوربین روی من؛ صحنه را توصیف می کنم : من در میانه ی یک گودال کوچک و عمیق ایستاده ام.نور از بالا می تابد،ولی من به تاریکی زل زده ام. سکوت مطلق؛ دلهره ای که می جود رگ به رگ،از میان معده ام می جود.هوا راکد است و من بی نیاز از آن چشم به درون تاریکی ها می دوانم.قفل و زنجیر، دست و پا............ پیشتر ها حکایت دگرگونه بود : قفل و زنجیر،چشم و نگاه...
امشب حرف بسیار است؛ اما نمی خواهم بنویسم.همه با هم؛ حس کنی_______________________________د.
نوشتم: لوبریکنت خشک شده ی آمیخته با اسپرم ، و آن بی اعتنایی نارنجی رنگی که از سر زدودن آن در سرم می پیچد ! چه هوس آلود و چه بی پروا.
نوشتند: مهرآباد،7 صبح،2 چشم خیس و نگاهی که در زمان یخ بسته.
نوشتم: یک لحظه غرور در چشمانِ ؟ (حالا! خیلی مهم نیست.همون یه نفر هم میشه خوندش) از پس حضور من.
نوشتند: یک عمر خاطره، یک گنجه ی چوبی 1500 ساله و تو که اینک در آن جای می گیری.
خب ... من دیگر نمی نویسم.رویاهایم را به خاطر می سپارم.هر چند هر گاه به یادشان می آورم،قدرتمند تر از همیشه برایم دندان بر هم می سایند.
من امشب ... نه؛ از امشب می نویسم.
باز هم بخوانید:من برای خودم می نویسم.شما هم اجازه دارید بخوانید.
چه قرابت مه آلودی است میان پر های خاک آلود کلاغ این زمان و صدای آینده ی لندن .
فرو بردن پنجه های نیمباز و بی حس از هوس در کومه های شنی یک کویر گرم.چشم بر هم ننهادن... مستی به شیوه ی من.ممممممم . گرمای حضور الکل در رگ های شکم من.5 ثانیه اثر، کافی است.
ستاره ای که از دور می خندد.( اه! امشب تصویر blurry می شود! هوس گرفتن یک بوسه ی آتشین از تپه ی ماسه ای که روی آن خوابیده ام ... واقعا که هیچ چیز مزه ی یک جق مرتب را ندارد! ).
کات