چیزی بیش از یک بغض قدیمی
خشم. ناباوری. دهشتزدگی. یک خیابان سکوت، یک خیابان اشک.چشمان پوشیده در شیشه ی مشکی،هر چند.
آفتاب رو به غروب به جمع سایر اجزای موزه می پیوندد. خیابان شلوغ، هیاهویی بی منظور. بغض من گونه ی شکننده ای که لگد مال می شود. یک ذهن خالی : اثر یک بسته زاناکس. پاهای بی جان و مقصد نامعلوم.گلایه ای هر چند نیست.جایی از این دیوانه خانه هنوز باقی مانده.اینجا دنیای زندگان،نسیم غم انگیز یک عصر پاییزی.تا پایان همراه ما باشید.
یک جای دیگر.یک محله ی شکسته، یک قوری بندزده. یک نفرین.نقش زخم رانده شدن از بارگاه قدس بر قلب شیطان رجیم.
ذهن من، طرحواره ای از یک طلسم. توهمی از یک توانایی : تف.پاهای هنوز در حرکت،چشم های دیوانه وار در نیستاگموس. آرومای هوای ... نه.حجم سنگین هوای مرده. ریه های من می توانند. می خواهم .می خواهم.
یک پارک بزرگ. یک جای خواب. دیوانگی ِ در جست و خیز ِ من. یافتن دو خانه ی کوچک در بِوِرلی هیلز .ردیف خانه های ابدی.
فلش بک : لرد ولدمورت و پیتر پتی گرو، قبرستان قدیمی .بازگشت لرد سیاه. ذهن بی کار من! قرار نیست ... .خانه های کوچک، قبر های بزرگ. انبوه سنگ های آرمیده در خاک. اینجا و آنجا " ما نازل کردیم ... "
قطعات مختلف، نام های مختلف.قطعه ی پیرمندان خداترس.قطعه ی اعدامیان. قطعه ی شهدا. قطعه ی جنین های سقط شده پس کو؟ چه شاعر بی ذوقی.
حاج ... بزرگ خاندان ... بانو... پایین دست ها هم : فرزندم ... .
محله های پیر، محله های جوان. آن دو کجایند؟ "مرده اگه نخواد پیداش نمی کنی." لتس سی. می دانید برای به یادگار گرفتن استخوانتان نیامده ام. می خواهم نشانتان دهم جای یادگاری استخوان هایتان را بر قلبم. میدانید برای تف کردن آمده ام.
لفظ های یکی در میان در تضاد. غروب در سیه روی تر شدن. قبرستان خلوت در خمودگی. اوه بالاخره : زنی غرق در اشک و مادری غرق در گل...
مرده ای متحرک اینجاست، پسرک 9-10 ساله ی نحیف.سفیدپوست و از شدت کثافت زنگار گرفته. اینجا و آنجای استخوان با پوست روکش شده،زخم،چرک، دلمه ی خون. نمونه ی کاملی برای مطالعات جنبه های سوء تغذیه.چند متر این سو تر، بی شک پدر اوست که تا همین چند لحظه پیش "ارواح خاک "ش را گواه می گرفت.غرق در خاک هر چند بود، اما مرده نبود.کم از "عروس مردگان" هم نداشت.
من و وسواس و گریز از دست پرورده های فقر مطلق.
دسته ای سیاهپوش این سو تر.کسی که تا نیمه در زمین است. جای خواب برای یک ... مرده ی دیگر. اینجا بورلی هیلز، برد پیت در حال کندن گور!
اینجا باید باشد. در قطعه ی والدین.هوای سرمه ای.یکی عکس دارد، یکی کنده کاری و یکی حجمی از یک چادر سیاه بی صورت است.
یک صدای نامفهوم از پشت سر: "آب برای شستن ِ ... " .هر وقت یافتم می دانم با چه بایدش بشویم...
پوزخند ؛
چه کسی فکر مرا شنید؟ ...
.
.
.
سری بر گرداندن و ... "آقا ... آقا ... بیا اینجا." آن حجم پیر چادری.اینجا بود.زیر این سنگ.صورت سفید او زیر این تل خاک بود.نه. حالا من زیر این سنگ بودم.بغض من بود که شکسته می شد.همه چیزش پیش رویم آمد. چادر نماز سفیدش، موهای حنا بسته اش، پاهای متورم از روماتیسمش. یادم رفته بود که او اصلا نمی توانست راه برود.تخت چوبی قدیمی.بوته ی یاس کنار دستش. حیاط تاریک خانه ی وحشتزده و گرمای بدن او بود.پیرمردی هم اطراف او در رفت و آمد.بوی عطرش ...
(و آن آقا : مادر او هم مرده بود و حالا قبر می شست برای 1000 تومان.)
من اینجا، پس از 7 سال ... .اشک اشک اشک .بغض ولی انگار نمی خواست بترکد. انگار آمده بودم تا گلایه ی همه ی دنیا را پیش او ببرم. بردم.دهان بسته و چشم در فریاد .
صدای اذان دیگر نمی آمد. مرد قبر شو دوباره آمد.یک انار برای دلداری؛ شاید هم به رسم سپاس.
زمان رفتن بود. بابابزرگ هم باید در همین نزدیکی ها باشد. بود.
هوای خنک و سنگین قبرستان. عجیب ولی. دنیای زندگان، چند متر آن سو تر و من ... قبرستان در شب : دلم نمی خواهد به دنیای زندگان بازگردم.
No comments:
Post a Comment