Wednesday, March 30, 2011

парадокс


نه اینکه بخواهم از چیزی بنالم، نه.
اما گاهی نوشتن کمک می کرد، می نواخت، آرام می کرد. فکر اینکه شاید کس دیگری هم باشد که نوشته های من واژه های ناگفته اش باشد، ساز من بی قرارکننده ی کرختی احساسش باشد، فانتزی و فریبنده گر چه بود، اما بود.زیبا و ...
چیست آنچه که باید درمان شود؟ سرگشتگی افکار این مردم پوچ یا تهی گونگی زندگی من؟
این حال هم حال دیگریست. از چیست که نمی توانم بنویسم؟ بی رنگی ناخن هایم است یا بی پردگی بی شرمی ام؟ نه. مثل اینکه هیچ سر آن ندارم کمی بنویسم.

2 comments:

  1. یه دوره ای منم آروم می کرد ولی حالا گاهی از بس نیست
    عصبی ایم می کنه، من دستام خالیه
    یا زیادی پره یه خودم خودم رو استوپ کردم یه روزی بالاخره یه جوری دستم به دکمه ی پلی خودم می رسه. چه می دونیم شاید برسه!

    ReplyDelete
  2. نسیم ، باید آروم بود.
    آروم که باشی ، می تونی از آرامش بنویسی.
    خلاصه مرضی که داری باید یه کم متعادل بشه تا دستت به نوشتن بره! جسارته ها!

    ReplyDelete